|
جای خالی
همه چیز برای شروع یک روز خوب و عالی آماده بود.ولی...
-بچه ها نیگا کنین تخته سیاه نیست.
-فرارکرده...
-کجارفته؟
- حتما رفته یه گوشه کنار.
- ولی کجا؟
یکی از بچه ها که گریه اش گرفته بود:چرا این قدر اذیتش کردین که اون گذاشت و رفت.
-گریه نکن. مگه تخته پا داره که فرار کنه تو هم چه قدر زود باوری.
خانم معلم وارد کلاس شد:چه خبره؟
-اجازه...تخته سرجاش نیست.
- مگه میشه برین کنار ببینم.
بچه ها راه باز کردن.
تخته داشت از بالای دیوار همسایه به آن ها نگاه می کرد.حدس بچه ها درست بود.تخته رفته بود آب و هوایی عوض کند.
اگه شما هم بودید همین کار را می کردید فکرکنید 6ساله تموم زندانی باشید و بابچه های شیطون سروکار داشته باشید.این کار رو نمی کردید؟
-اجازه...حالا ما روی چی درس بخوانیم
نمی دونم...فعلا که ورزش دارید و بعدش هم املا و بعد روخوانی کتاب بخوانیم وبعد رفتن به خانه.حالا زود برید توی حیاط
حالا حرکات کششی...یک...دو...سه
***
-مامان...مامان تخته ی کلاس گم شده وفعلا از دست مسئله نوشتن راحتیم...هوراااااااااااااااااااااا
-وا چی میگی مگه می شه که تخته گم بشه بعدشم اگه معلم مسئله نگه من می گم.
-مااااامااااااااااااان
-مامان مامان نکن حالا زودتر ناهارتو زود تر بخور.
***
-مامان یه خبر بد دارم بگم
-خدا بد نده چی شده؟
-تخته سیاه کلاسمون فرارکره
-مگه پا در آورده که فرار کرده!!!
-نمی دونم ولی وقتی رفتم توی کلاس دیدم نیست.
***
حالا بریم سراغ تخته
-تخته...تخته...تخته جان...کجایی؟
-این جام این جا
-صدات ضعیفه
-اخه الان لبه دریام
-حالا جرا اون جا؟
-مگه بهت نگفتم که می خواستم آب وهوایی عوض کنم خب الان هم دارم همین کارو می کنم.
-خب... خوش بگذره.ولی زود برگرد بچه ها منتظرن. -ولی اونا که نمی دونن که من با پای خودم رفتم.
-آره ولی اگه تو نباشی معلم روی چی به بچه ها درس بده؟
-به یکی از دوستام می گم که بیاد جای من.من حالا حالا ها بر نمی گردم.
-ولی اگه دوستت بیاد یه کلاس دیگه بی تخته می شه.خواهش می کنم بر گرد.
-راه نداره من از این جا خوشم اومد عمرا اگه برگردم.
***
-اجازه...ما فکر می کنیم دزد آمده و تخته را برده
-بچه ی عزیزم...آخه کدام دزدی تا حالا تخته دزدیه که این دومیش باشه.
-خانم معلم راست می گه...چه طوره برای تخته یه نامه ای چیزی بنویسم تا اون بر گرده
-فکر خوبیه ولی به کجا پستش کنیم؟
-می ذاریم توی حیاط.
-فکرخوبیه بچه ها زود یک برگه بردارید وبنویسید:
به نام خدا
تخته ی عزیز
لطفا بیا پیش ما دلمان برایت تنگ شده.اگر تو نباشی ما نمی توانیم در این سال این کلاس را تمام کنیم.
خواهش می کنیم که برگرد.
امضا
بچه ها ی کلاس
تخته داشت از کنار در مدرسه رد می شد که باد تندی وزید ونامه افتاد درست زیر پایش.او خم شد ونامه را برداشت وانرا خواند.اشک از چشمان سرازیر شد.
صبح روز بعد تخته سر جایش بود.فقط...فقط با سر وروی خیس.
نویسنده:
محیا
+ نوشته
شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390
ساعت 17:27 توسط محیا
|